عماد الدين حسن بن علي الطبري

428

مناقب الطاهرين ( فارسي )

من مثل مقالت محمّد بن يوسف . هارون گفت : من فضيلتى روايت كنم كه هيچ فضيلتى به ازاى آن نبود . من توبه كردم از آنچه با طالبيان كردم . پرسيدند كه : آن فضيلت چيست ؟ گفت : يوسف بن حجّاج را والى دمشق گردانيدم و فرمودم كه در كار رعيّت و شريعت به راستى نگاه دار . صاحب خبران به وى رسانيدند كه خطيب دمشق لعنت بر على ( ع ) مىكند و نقيصهء وى مىگويد . وى را بخواند و احوال پرسيد . اقرار كرد و گفت : وى آبا و اجداد مرا بكشت و به برده برد . تا به روز مرگ من از اين بازنگردم . وى را بگرفت و غل برنهاد و محبوس كرد و به من خبر بازداد كه اينچنين حالى روى نموده . من بفرمودم تا وى را پيش من آوردند . وى را با آن غل حاضر كردند . همچنين اقرار كرد . نصيحت كردم ، قبول نكرد ؛ كه تا من زنده باشم برنگردم . بفرمودم تا عقابين « 1 » بياوردند و تازيانه و جلّاد بيامد و پشت بر من كرده وى را صد تازيانه بزد . و من با وى گفتم كه رجوع كن از اين ، وى از آن رجوع نمىكرد . و من گفتم كه : امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب آن كشتن به فرمان خدا و رسول كرد . تا چندانش بزدند كه بول كرد و بفرمودم تا با آن خانه بردند كه نزديك ايوان است . و اشارت بدان خانه كرد . چون نماز خفتن بكردند ، من در فكر افتادم كه شامى را بكشم يا بسوزم يا صلب كنم يا به تازيانه بكشم . در انواع ايلام و عذابها متفكّر بودم و خواب از من دور شد ؛ تا نزديك صبح در خواب رفتم ، ديدم در آسمان گشاده شد و جبرئيل ( ع ) فرود آمد و رسول ( ص ) با وى بود و على و حسن

--> ( 1 ) - عقابين : دو چوب كه مجرم را بر آنها به دار مىكشيدند يا بر آنها بسته ، چوب مىزدند .